به احترام رادیوی دکتر گیل ابادی قیام کنید ...
کلاه از سر بردارید ...
بارها گفتیم و باها خواهیم گفت ....
آدم خاطره بازیم ...
به احترام خاطراتمون ...
شبتون سفید...
سفید مثله شب ...
یا علی مدد ...
خدا حافظ برای همیشه ...
حرفی نیست !
یک سالگی مبارک!
فقط ۴۰ روز مونده !
سلام حضرت عاشق فدای چشمانت!
قديم
ياد قديم
به ياد قديم
به ياد قديمي ها!
يه داستان قديمي
جا دل تو سینه است جا اشک تو کاسه چشم ,وقتي دل وسطه حكمش اينه كه اشك باس از چشم بيفته ,نه كه فكر كنيد حالا كه دلمون شيكسته و كاسه چشمون باروني اين حرفا رو ميزنيم يا نه كه حالا كه حكم وسط و رد كرده و يه سياهي گذاشته رو دلمون حالي به حالي شديم .مشتي راست ميگفت .ميگفت بپا نسري بچه ,اگه سريديم نذا به استخونت برسه ,نفسش از جا گرم بلند ميشد ,مشتي اگه توهم چشت ميفتاد تو چشماي شبش ,عمرا سيگارت و رو دستت خاموش نمي كردي.صاف صاف زل زده تو چشماي گوشيش ,ميگه از اول حسي نبوده .پس چي عاشق چشم و ابروي در پيشت ما بودي يا اين لگن كه هر روز صد تا بهتر از ايناش بپات بوغ ميزنند .آره مشتي نفست حقه راست گفتي.راست گفتي بپا بين اين كلاج و دنده عوض كردنا خوابت نبره و دستش از تو دستات ول نشه .مشتي با همون دستاش گوشي رو گرفت و هر چي دلش خواست گفت .چشماي شبش و بست رو برف و حالا ماييم كه آس دلمون سوخته و با اينكه يه دست گرفته بايد كنار دلمون دنيال زنچير چرخ باشيم.
زین درد مشترک جدا جدا درمان نمی شود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به روش پدیده اپ کردن هم عالمی داره
چارلی چاپلین:خوشبختی فاصله ی بین این بد بختی تا بدبختی بعدیه
خوشبخت باشید !
اندر احوالات يك روز فراموش نشدني با راديو جوان
۱-بي نهايت گرم البت باسه اونايي كه نشسته بودن زياد ازار دهنده نبود
۲-شروع خوب نسيم رفيعي
۳-مزه پروني حامد جواد زاده
۴-بعد كم كم همه بچه ها اضافه شدن "اشكان- علي ضيا- محمود رضا - و چند تا از خانوما...."
۵-همه چي عادي و شلوغ پلوغ تا اينكه
تا اينكه محل همايش تركيد "حاج وحيد جليلوند وارد ميشود "
پي نوشت:اومدن وحيد دقيقت همزمان با اذان شد
۶-تو يكي از فراموش نشدني ترين لحظات عمرم از فاصله ي ۲-۳ متري كنار حاج وحيد زيبا سلام و شنيدم .يكي بايد ميومد من و از تو ابرا جمع ميكرد .
۷-عشق مثله وحيد جليلوند(حاج وحيد چنان عشاقونه برا عزيزترين مجود زندگيش شعر خوند و بغلش كرد و بوسش كرد كه ....)
البت وحید هم از رفتنه دکتر گیل ابادی خیلی شیکار بود و هم جریان اومدنه خانوم فلاح و تعریف کرد که کلی خندیدم.
۸)سعيد پور محوودي وارد غرفه شد""تورس تركوند "
پيوست:حامد ميگفت سعيد پور محودي تو عمرش يه دونه سوتي بيشتر نداده ولي پديده اثبات كرد دوميش و رو تورس داده. خلاصه جمع با تورس تركونده شد و سعيد پور محمودي تو كه تو كف مونده بود تورس چه شكله يا اثلا دختره يا پسر كلي ذوق كرد .
۹بعد ديگه انقدر خسته بودمه كه هيچي يادم نمياد ولي يادمه بنفشه رافعيه گل هم اومد .
۱۰-سرتون درد اوردم ولي دم همه جووووونا گرم .تركونده بودند .
اما همه اینا جذابیتای مطلبه و غرفه رادیو جوون بود
دگتر شهرام عزیز هم رفت
دکتر هر جا باشی دوست داریم
رادیو جوانی ساختی که از گوش دادن بهش لدت ببریم خیلی زیاد راستی اصلالت به چشماتم خیلی میاد
خلاصه به قول وحید انسانی که مثله مردم فکر میکنی هر جا باشی ایشالله موفق باشی!
لالا نازک مثله پونه لالا دلگیر مثله خونه .مثله تو
لا لا لالا دلم تنگه !
لالا فانوس من داغون !
باز حرفی باسه گفتن نبود
به از سکوته.
چقدر سخته انتخاب بین کلی ستاره تو آسمون دل یه دهاتی یه روستایی.
سخته ولی حتی میشه به جای خالی برجای دو قولوهم عادت کرد.
مشکل با "الا به ذکر الله تطمئن القلوب" نیست . مشکل من و شماییم که مدام بحث می کنیم.
حرفی باسه گفتن نبود ولی به از سکوت بود
یا علی.
سراسیمه سلام.
زیبا هوای حوصله مثله چند روز پیش تهران ابری است.
زیبا این انتظار مثله قرمه سبزی یا باقالا قاتق یا تخت جمشید و پاسارگاد و امام زاده صالح بوی اصلات میدهد.
زیبا مردی که چند ده بهار یا کمتر از عمرش را برای دیدن مرد دیگری گذرانده کمی دلش برای خودش تنگ شده.
زیبا کنار حوصله و سفره هفت سین ما بشین.
عید همه مبارک
خدا خنده از لباتون نگیره
دلتون سفید .سفید مثله شب.
یا علی.
تو هوای بسی ناجوانمردانه دو نفره ی تهران و به قول بچه های باصفامون هوای استنفوربریجی چرا باید چشممون و بندازی رو خنده ی چشمای مسبب اصلی لرزش دست و پای قرصمون؟
رفیق با کی داری کل میندازی؟با کی داری مسابقه میدی ما که همون اول گفتیم زمین خوردتیم.
ما که همون اول گفتیم شما برنده اصلا میخوای ترنا رو در گوش این خلق و الله از خودت بی خبر بخون که آره پدپده باخت .
طبق روال بازم میگیم هر چی شما بگی حله .
شما که هنوز کاری نکردی
امروز بعده ظهر وقتی تازه تو این شهر که از بی در و پیکری مزمن درد میبره. نم نم بارون گرفته بود یه خانوم نسبتا قد بلند وقتی داشت تازه وارد پاساژ این لباس گرون قیمتا میشد یه بسته پونصدی انداخت تو دستای پسر بچه ای که داشت جولو پاساژ ...
پسر گفت خانوم شما خدایی؟!
زن خندید و گفت نه پسر من بنده خدام.
پسر گفت میدونستم یه رابطه ای باهاش داری.
آره رفیق باهات رابطه داشته که دلش بزرگ بود که دلش نسوخت وقتی یه بسته پونصدی...
البت هنوز پای حرف هفته قبلمون هستیم.
""دلا بسوز که سوز تو کارها کند""